پیش از اینکه این بحث را برای خود پایان بدهم، میخواهم یک موضوع را بسیار روشن بسازم.
من و آقای داود ملکیار فقط برای یکدیگر احترام متقابل داریم و میان ما هیچ رابطه نزدیک شخصی یا سیاسی وجود ندارد. من در اورنج کانتی در ایالت لسآنجلس زندگی میکنم و آقای داود ملکیار در ایالت سندیگو زندگی میکنند. با آنکه از نگاه فاصله جغرافیایی چندان از هم دور نیستیم، در تمام زندگی شاید حتی نیم ساعت هم باهم ننشستهایم که درباره سیاست، تاریخ، داود خان یا این موضوع صحبت کنیم.
این نکته را به این دلیل میگویم که کسی تصور نکند نوشته من از روی دوستی، رابطه شخصی یا طرفداری از آقای داود ملکیار است.
من از شخص دفاع نمیکنم؛ من از حق جستجوی حقیقت دفاع میکنم.
همانگونه که همیشه گفتهام، برای من حقیقت بالاتر از هر رهبر و هر شخصیت سیاسی است. من حاضر نیستم دانش، ایمان، عقل و وجدان خود را برای دفاع از هیچ رهبری به خطر بیندازم.
رهبران میآیند و میروند. بعضی محبوب میشوند و بعضی منفور، اما تاریخ باقی میماند و نسلهای بعد باید از کارهای خوب و اشتباهات همه آنان بیاموزند.
کودتا چیست و چرا خطرناک است؟
کودتا یعنی گرفتن قدرت سیاسی از راه زور، نه از راه قانونی و اراده مردم.
خطر کودتا همینجاست.
وقتی قبول کردیم که یک شخص یا گروه میتواند با زور قدرت را بگیرد، در حقیقت راه را برای گروه بعدی نیز باز کردهایم.
داود خان در سال ۱۳۵۲ از راه کودتا نظام شاهی را پایان داد و قدرت را به دست گرفت. پنج سال بعد، خودش قربانی کودتای دیگری شد.
ممکن بود کودتای سال ۱۳۵۲ نیز خونین شود. یکی از دلایلی که این کودتا بدون خونریزی گسترده پایان یافت، این بود که ظاهر شاه در کشور نبود و پس از آگاهی از کودتا، برای حفظ تاج و تخت مردم را به جنگ و مقاومت مسلحانه دعوت نکرد.
اگر ظاهر شاه برای حفظ قدرت خود دستور مقاومت میداد و نیروهای وفادار به او در برابر کودتاچیان میایستادند، چه کسی میتواند تضمین کند که همان کودتا نیز به خونریزی و کشته شدن افغانها نمیانجامید؟
شاید یکی از تفاوتهای مهم این بود که در سال ۱۳۵۲ ظاهر شاه برای حفظ قدرت وارد جنگ نشد، اما در سال ۱۳۵۷ داود خان تصمیم گرفت تسلیم نشود.
این دقیقاً یکی از خطرهای کودتاست.
سرنوشت یک کشور میتواند در چند ساعت به تصمیم چند نفر وابسته شود؛ اینکه چه کسی تسلیم میشود و چه کسی تفنگ برمیدارد.
اینکه کودتای اول خونریزی گسترده نداشت، کودتا بودن آن را تغییر نمیدهد.
اگر کودتا را برای رهبر مورد علاقه خود قبول کنیم، با چه معیار اخلاقی میتوانیم کودتای بعدی را فقط به این دلیل که علیه رهبر مورد علاقه ما انجام شده، محکوم کنیم؟
اگر کودتا نادرست است، باید برای همه نادرست باشد.
در این بحث من چهار گروه را میبینم
به نظر من، برای فهمیدن این بحث باید بدانیم که همه مردم از یک جایگاه به آن نگاه نمیکنند.
گروه اول، کسانیاند که داود خان را دوست دارند و به او احترام میگذارند.
برای این گروه، داود خان تنها یک شخصیت تاریخی نیست. بعضی او را یک رهبر قوی، وطندوست و باعزت میدانند. به همین دلیل هر روایتی که با تصویری که سالها از او در ذهن داشتهاند متفاوت باشد، ممکن است برایشان سخت و حتی دردناک باشد.
گروه دوم، قربانیان کودتای ثور و خانوادههای آناناند.
این گروه درد بسیار عمیقی را با خود حمل میکند.
بعضی خودشان زندانی شدند. بعضی اقاربشان در زندان پلچرخی شکنجههای وحشتناک را تحمل کردند. بعضی زیر شکنجه جان دادند. بعضی ناپدید شدند و خانوادههایشان هیچگاه نفهمیدند چه بر سر آنان آمد. بعضی نیز در گورهای دستهجمعی دفن شدند.
برای چنین انسانی، شنیدن نام خلق و پرچم فقط یک بحث سیاسی یا تاریخی نیست.
ممکن است خاطره پدر، مادر، برادر، خواهر، شوهر، فرزند یا عزیزی را زنده کند که یک روز از خانه برده شد و دیگر هیچگاه برنگشت.
این درد را نمیتوان کوچک شمرد. باید آن را فهمید و به آن احترام گذاشت.
گروه سوم، کسانیاند که خود در کودتای ثور سهم داشتند یا هنوز از آن دفاع میکنند.
بعضی از افراد این طرف سالها درباره نقش خود در سقوط نظام داود خان، حمله به ارگ و حوادث آن شب صحبت کردهاند. بعضی حتی نقش خود را در کشته شدن داود خان و خانوادهاش بخشی از پیروزی کودتا یا انقلاب خود دانستهاند.
و گروه چهارم، کسانیاند که میخواهند از این سه صف بیرون بایستند و فقط حقیقت را جستجو کنند.
آنان نه میخواهند محبت به داود خان مانع تحقیق شود، نه درد قربانیان خلق و پرچم فراموش گردد و نه روایت کسانی که در کودتای ثور سهم داشتند بدون بررسی پذیرفته شود.
من خودم را در این گروه میبینم.
برای من سوال اصلی این نیست که حقیقت به نفع کدام طرف تمام میشود.
سوال من این است: آن شب واقعاً چه اتفاق افتاد؟
سه روایت که برای من اهمیت دارد
در بررسی این موضوع، سه روایت برای من اهمیت خاص پیدا کرده است:
روایت مرحومه خانم گلالی عمر داود، روایت آقای داود غازی و روایت امامالدین.
این روایتها در تمام جزئیات یکسان نیستند، اما وقتی در کنار یکدیگر قرار میگیرند، بخشهایی از یک شب بسیار وحشتناک را نشان میدهند.
آقای داود غازی روایت میکند که در آن شب از پدرکلانش، داود خان، شنید که با صراحت گفت: «من به هیچکس تسلیم نمیشوم، به جز خدا.»
در روایت امامالدین نیز گفته میشود که از داود خان خواسته شد تسلیم شود، اما او نپذیرفت. طبق روایت امامالدین، داود خان به سوی او فیر کرد و او زخمی شد و بعد نیروهای مهاجم فیر کردند.
و بعد نوار مرحومه خانم گلالی عمر داود را داریم.
برای من این نوار فقط یک صدای تاریخی نیست.
صدای زنی است که شوهر و فرزندانش را از دست داده، خودش زخمی شده و از شبی صحبت میکند که اعضای خانواده احساس میکردند شاید دیگر طلوع فردا را نبینند.
بخش روانی این داستان را نباید فراموش کنیم
ما امروز در خانههای امن خود نشستهایم و درباره تصمیم انسانهایی قضاوت میکنیم که در آن شب در محاصره کودتاچیان مسلح قرار داشتند.
راه فرار تقریباً وجود نداشت.
کمکی نمیرسید.
صدای گلوله و انفجار بود.
مرگ هر لحظه نزدیکتر میشد.
و خانواده نمیدانست اگر زنده به دست مهاجمان بیفتد چه سرنوشتی در انتظارش خواهد بود.
داود خان شخصیت بسیار قوی داشت و مردی نبود که به آسانی تسلیم شود.
من نمیتوانم بگویم در ذهن او دقیقاً چه میگذشت. هیچکدام ما نمیتوانیم.
اما میتوان تصور کرد که برای مردی با آن شخصیت، اسارت، تحقیر خودش و خانوادهاش و حتی ترس از تعرض به زنان خانواده میتوانست وحشتناک باشد.
اگر روایت مرحومه خانم گلالی عمر داود درست باشد، تصمیمی که در آن لحظات گرفته شد، تصمیم یک انسان در شرایط عادی نبود.
تصمیم آخرین لحظات زندگی بود.
من نمیخواهم آن تصمیم را از نگاه دینی توجیه کنم و نمیخواهم آن را محکوم کنم.
فقط میگویم انسانی که مرگ را در چند قدمی خود میبیند و فکر میکند خانوادهاش نیز به دست دشمن خواهد افتاد، زیر فشار روانیای قرار دارد که ما امروز نمیتوانیم به آسانی آن را تصور کنیم.
هر کسی نمیتواند چنین تصمیمی بگیرد.
و من برای هیچ انسانی آرزو نمیکنم که روزی در چنین موقعیتی قرار گیرد.
یک بخش نوار برای من بسیار تکاندهنده است
آنچه من از روایت مرحومه خانم گلالی عمر داود میفهمم این است که اعضای خانواده میدانستند شاید آن شب آخرین بار باشد که یکدیگر را میبینند.
حتی طبق روایت ایشان، مرحومه خانم گلالی عمر داود از ویس، پسر داود خان، میخواهد نگذارد دخترنوجوانش زنده به دست مهاجمان بیفتد.
برای من این بخش بسیار مهم است.
چون نشان میدهد فضای ترس فقط مربوط به داود خان نبود.
یک مادر نیز از سرنوشتی که ممکن بود در انتظار دخترش باشد آنقدر وحشت داشت که چنین درخواستی میکند.
و نکته دیگری که برای من بسیار مهم است:
من در نوار نشنیدم که مرحومه خانم گلالی عمر داود، داود خان یا ویس را مسئول مصیبت خانواده معرفی کند یا آنان را سرزنش کند.
این برای من از نگاه روانی بسیار مهم است.
او از یک خانواده صحبت میکند که به نظر میرسد میدانست آخر کار نزدیک شده است. ترس آنان تنها از مرگ نبود؛ ترس از این بود که زنده به دست کسانی بیفتند که ارگ را محاصره کرده بودند.
اگر روایت ایشان درست باشد، باید تصمیمهای آن شب را در همان فضای وحشت، محاصره و ناامیدی فهمید، نه با آرامش امروز خود ما.
پس چرا خشم متوجه آقای داود ملکیار شده است؟
این همان چیزی است که برای من قابل فهم نیست.
اگر طرفداران داود خان باور دارند که او مردی قوی، باعزت و تسلیمناپذیر بود، چرا باید از شنیدن روایت یکی از بازماندگان همان خانواده اینقدر ناراحت شوند؟
چرا به جای بررسی نوار، آقای داود ملکیار به متهم اصلی تبدیل شود؟
اگر کسی میگوید نوار جعلی است یا با هوش مصنوعی ساخته شده، بسیار خوب؛ جعلی بودن آن را با دلیل و بررسی فنی ثابت کند.
اما اینجا برای من یک سوال بسیار مهم و منطقی وجود دارد:
اگر قرار باشد گروهی بیش از دیگران از محتوای این نوار ناراحت شود و تلاش کند آن را جعلی ثابت کند، آیا منطقیتر نیست کسانی باشند که از کودتای ثور و عملکرد حزب دموکراتیک خلق دفاع میکنند، نه طرفداران داود خان؟
چرا؟
چون بعضی از افراد مربوط به آن کودتا سالها از نقش خود در سقوط ارگ، مقاومت نهایی و کشته شدن داود خان و خانوادهاش سخن گفتهاند و آن را بخشی از پیروزی کودتا یا انقلاب خود دانستهاند.
اما روایت مرحومه خانم گلالی عمر داود یک سوال بسیار مهم را وارد تاریخ میکند:
در داخل ارگ، چه کسی، چگونه و در چه شرایطی جان خود را از دست داد؟
اگر این روایت درست باشد، این برای کودتاچیان افتخار نیست.
این داستان خانوادهای است که در نتیجه یک کودتا به نقطهای رسیده بود که از زنده افتادن به دست مهاجمان وحشت داشت.
به همین دلیل برای من عجیب است که چرا بعضی از طرفداران داود خان بیشتر از دیگران تلاش میکنند این نوار را بیاعتبار سازند.
اگر آنان داود خان را مردی شجاع، باعزت و تسلیمناپذیر میدانند، این روایت لزوماً شخصیت او را کوچک نمیکند.
برعکس، میتواند نشان دهد که او و خانوادهاش خود را در چه وضعیت وحشتناکی میدیدند.
پس چرا تمام خشم متوجه آقای داود ملکیار شود؟
آقای داود ملکیار کودتا نکرد.
او ارگ را محاصره نکرد.
او آن خانواده را در آن وضعیت قرار نداد.
اگر نوار واقعی باشد، او فقط سالها بعد روایتی را در اختیار مردم قرار داده است که میتواند یکی از مهمترین قطعات برای شناخت حوادث آن شب باشد.
آیا به جای آقای داود ملکیار، دیگران نباید عذرخواهی کنند؟
من نمیگویم هرچه آقای داود ملکیار میگوید باید بدون سوال پذیرفته شود.
هرگز.
ایشان هم مانند هر انسان دیگری باید مورد سوال قرار گیرد. نوار باید بررسی شود و روایتهای دیگر نیز باید با آن مقایسه گردد.
اما میان سوال کردن و برچسب زدن فرق بزرگی وجود دارد.
در یک برنامه چند نفر در برابر آقای داود ملکیار موضع گرفتند، روایت ارائهشده از سوی ایشان را زیر سوال بردند و حتی از ایشان خواسته شد که از مردم افغانستان عذرخواهی کند.
سوال من بسیار ساده است:
اگر روزی یک بررسی معتبر ثابت کند که این نوار واقعی است و صدای مرحومه خانم گلالی عمر داود بدون جعل، روایت خودش را از آن شب بیان میکند، آن وقت چه؟
آیا کسانی که به آقای داود ملکیار و خانواده ایشان برچسب زدند، حاضر خواهند شد دوباره در برابر همان مردم ظاهر شوند و بگویند:
ما عجله کردیم. باید پیش از قضاوت تحقیق میکردیم. از آقای داود ملکیار و خانواده ایشان معذرت میخواهیم.
عدالت نمیتواند فقط برای کسانی باشد که ما دوست داریم.
عدالت وقتی عدالت است که برای همه یکسان باشد.
حرف آخر من
در پایان، برای من مهم نیست که حقیقت به نفع چه کسی یا به ضرر چه کسی تمام میشود.
اگر حقیقت به نفع داود خان باشد، باید پذیرفت.
اگر به نفع آقای داود ملکیار باشد، باید پذیرفت.
اگر اسناد تازهای پیدا شود و نشان دهد که برداشت امروز ما اشتباه بوده، آن را نیز باید پذیرفت.
حقیقت زمانی حقیقت است که حاضر باشیم آن را حتی وقتی برخلاف باور و علاقه ماست، قبول کنیم.
رهبران میآیند و میروند.
داود خان رفت.
رهبران خلق و پرچم رفتند.
نسل ما نیز روزی میرود.
اما آنچه برای نسل بعد باقی میماند، تاریخی است که ما برایشان میگذاریم.
بیایید تاریخی برایشان نگذاریم که در آن حقیقت را به خاطر محبت به یک رهبر یا نفرت از یک گروه پنهان کرده باشیم.
ما وظیفه نداریم رهبران مورد علاقه خود را از حقیقت محافظت کنیم. وظیفه ما این است که حقیقت را از تعصب خود محافظت کنیم.
و اگر روزی حقیقت برخلاف باور من ثابت شد، من باید آنقدر شجاعت داشته باشم که بگویم:
من اشتباه کرده بودم.
برای من، همین شجاعت از دفاع از هر رهبر مهمتر است.
با همین سخن، بحث خود را درباره این موضوع پایان میدهم.
نور وجوهات