هر سال که نوزدهم آگست فرا می‌رسد، از استقلال افغانستان یاد می‌کنیم. از امان‌الله خان می‌گوییم، از جنگ استقلال می‌گوییم و از روزی یاد می‌کنیم که افغانستان اختیار سیاست خارجی خود را به دست آورد. پس از جنگ سوم افغان و انگلیس در سال ۱۹۱۹ و معاهده راولپندی، افغانستان توانست سیاست خارجی خود را مستقلانه پیش ببرد.

اما یک سوال مهم‌تر وجود دارد:

استقلال واقعاً چیست؟

آیا استقلال فقط این است که یک قدرت خارجی بر ما حکومت نکند؟

یا استقلال معنای عمیق‌تری دارد؟

به نظر من، استقلال تنها آزادی یک خاک نیست. استقلال باید آزادی فکر انسان نیز باشد.

کشوری ممکن است بیرق مستقل داشته باشد، سرحد داشته باشد، حکومت داشته باشد و سفارت داشته باشد، اما اگر مردم آن از ترس نتوانند حرف بزنند، اگر دختر از تعلیم محروم باشد، اگر جوان برای ساختن آینده مجبور به ترک وطن شود، اگر قانون در برابر زورمند خاموش باشد و اگر مردم هنوز نان، امنیت و آرامش نداشته باشند، باید از خود بپرسیم:

آیا استقلال ما کامل شده است؟

استقلال سیاسی افغانستان در سال ۱۹۱۹ یک دستاورد بزرگ تاریخی بود. امان‌الله خان در زمانی برای استقلال سیاست خارجی افغانستان تلاش کرد که امپراتوری بریتانیا یکی از بزرگ‌ترین قدرت‌های جهان بود. پس از آن نیز او تلاش کرد اصلاحات قانونی، اجتماعی و تعلیمی را آغاز کند و افغانستان را به سوی یک دولت مدرن‌تر هدایت کند.

اما شاید بزرگ‌ترین احترام به استقلال این نباشد که فقط از گذشته تعریف کنیم.

بزرگ‌ترین احترام این است که از خود بپرسیم:

ما با این استقلال چه کردیم؟

بیش از صد سال گذشته است.

چند نسل آمدند و رفتند.

شاه آمد، جمهوریت آمد، کودتا شد، انقلاب شد، جنگ شد، مجاهد آمد، طالبان آمد، جمهوری دوباره آمد و دوباره طالبان برگشت.

اما مردم عادی افغانستان هنوز بهای تصمیم رهبران را می‌پردازند.

مادر هنوز برای فرزند خود گریه می‌کند.

جوان هنوز وطن را ترک می‌کند.

دختر هنوز برای حق تعلیم مبارزه می‌کند.

خانواده هنوز از فقر و بی‌کاری رنج می‌برد.

این‌جاست که استقلال از یک موضوع تاریخی به یک سوال روانی و انسانی تبدیل می‌شود.

چرا ملتی که برای آزادی خود جنگید، نتوانست آزادی را به آرامش، قانون، دانش و پیشرفت تبدیل کند؟

شاید یکی از مشکلات ما این بوده که استقلال را بیشتر در برابر «بیگانه» تعریف کرده‌ایم، اما کمتر در برابر مشکلات خودمان.

همیشه پرسیده‌ایم:

بیگانه با ما چه کرد؟

اما کمتر پرسیده‌ایم:

ما با خود چه کردیم؟

بیگانه ممکن است به یک کشور آسیب برساند، اما تعصب، بی‌سوادی، فساد، قدرت‌طلبی و دشمنی داخلی نیز می‌تواند یک ملت را از درون ویران کند.

استقلال واقعی زمانی عمیق می‌شود که یک افغان مجبور نباشد برای زنده ماندن عزت خود را بفروشد.

وقتی دختر افغان بتواند با کتاب در دست به مکتب برود.

وقتی یک جوان برای پیدا کردن آینده، تنها راه خود را فرار از افغانستان نبیند.

وقتی پشتون، تاجیک، هزاره، ازبک، ترکمن، نورستانی، بلوچ و دیگر مردم این سرزمین، افغانستان را خانه مشترک خود بدانند.

وقتی انتقاد از یک رهبر خیانت شمرده نشود.

وقتی هیچ رهبر، قوم، حزب و گروهی خود را مالک افغانستان نداند.

و مهم‌تر از همه، وقتی مردم یاد بگیرند که وطن بزرگ‌تر از رهبر است.

امان‌الله خان و نسل آن زمان، استقلال سیاسی را به دست آوردند.

اما مسئولیت نسل‌های بعدی این بود و هنوز هم هست که به آن استقلال معنا بدهند.

استقلالی که در آن تعلیم باشد.

قانون باشد.

عدالت باشد.

آزادی فکر باشد.

احترام به زن باشد.

احترام به انسان باشد.

و حکومتی باشد که خود را خدمتگار مردم بداند، نه مالک مردم.

نوزدهم آگست باید فقط روز افتخار نباشد.

باید روز سوال نیز باشد.

از خود بپرسیم:

بعد از بیش از یک قرن، آیا افغانستانی را ساخته‌ایم که امان‌الله خان هنگام مبارزه برای استقلال آن آرزو داشت؟

اگر جواب ما «نه» است، شرم کردن فایده ندارد.

باید فکر کنیم.

باید بیاموزیم.

و باید نسل آینده را بهتر از خود تربیه کنیم.

زیرا استقلال چیزی نیست که یک نسل یک بار به دست بیاورد و برای همیشه تمام شود.

استقلال مسئولیتی است که هر نسل باید از آن حفاظت کند.

شاید روزی استقلال واقعی افغانستان زمانی کامل‌تر شود که یک مادر افغان به جای ترس از آینده فرزندش، به آینده او امیدوار باشد.

وقتی یک دختر به جای پرسیدن «آیا اجازه دارم درس بخوانم؟» بپرسد:

«می‌خواهم در آینده چه کسی شوم؟»

آن روز، استقلال فقط در کتاب تاریخ نخواهد بود.

استقلال در زندگی مردم خواهد بود.

نور وجوهات

Author