گاهی تعصب یک انسان بی سواد مرا آن قدر نگران نمی کند که تعصب یک انسان تحصیل کرده نگرانم می کند.

کسی که فرصت تعلیم نداشته، شاید باورهایش را از خانواده و محیط گرفته باشد، بدون اینکه فرصت پرسیدن و تحقیق کردن داشته باشد.

اما وقتی کسی سال ها درس خوانده، کتاب خوانده، دنیا را دیده و باز هم انسان ها را تنها از روی قوم، زبان، مذهب یا منطقه شان قضاوت می کند، یک سوال جدی به میان می آید:

پس این همه تعلیم چه چیزی را تغییر داده است؟

حقیقت تلخ این است که تعلیم همیشه تعصب را از بین نمی برد.

گاهی به انسان متعصب وسیله بیشتری برای دفاع از تعصبش می دهد.

یک انسان بی سواد شاید تعصب خود را با چند جمله ساده بیان کند، اما یک انسان تحصیل کرده می تواند برای همان تعصب دلیل بیاورد، تاریخ را به نفع خود تفسیر کند و حتی برای نفرت خود منطق بسازد.

اینجاست که تعصب خطرناک تر می شود.

تعصب همیشه از ندانستن نمی آید.

گاهی از ترس می آید.
گاهی از احساس برتری.
گاهی از زخم های گذشته.
گاهی از خانواده و محیط.
و گاهی از وابستگی شدید به قوم، زبان، حزب یا رهبر می آید.

وقتی این وابستگی بسیار عمیق شود، انسان دیگر حقیقت را آن طور که هست نمی بیند. حقیقت را آن طور می بیند که دوست دارد باشد.

از رهبرش انتقاد کنید، احساس می کند به خودش توهین کرده اید.

اشتباه قومش را نشان بدهید، فوراً به دفاع می پردازد.

سندی برخلاف باورش نشان بدهید، به جای اینکه باور خودش را دوباره بررسی کند، تلاش می کند سند را بی اعتبار بسازد.

اینجاست که می فهمیم مدرک تحصیلی با ذهن باز یک چیز نیست.

برای من انسان واقعاً تحصیل کرده آن کس نیست که فقط اشتباه دیگران را پیدا کند.

انسان واقعاً تحصیل کرده کسی است که شجاعت دیدن و پذیرفتن اشتباه خودش را هم داشته باشد.

شاید سخت ترین امتحان شخصیت ما همین باشد:

اگر روزی حقیقت برخلاف قوم من، رهبر من، حزب من یا باور من بود، آیا باز هم طرف حقیقت استاده می شوم؟

اگر جواب بلی باشد، تعلیم فقط به ما مدرک نداده، طرز فکر ما را هم تغییر داده است.

اما اگر حقیقت را فقط زمانی قبول می کنیم که به نفع خود ما باشد، شاید تحصیل کرده باشیم، اما هنوز آزاد فکر کردن را یاد نگرفته ایم.

نور وجوهات

Author