یکی از دردناک ترین مشکلات جامعه ما این نیست که مردم بی سواد اند. مشکل بزرگ تر زمانی آغاز می شود که انسان باسواد، تحصیل کرده و با تجربه، به خاطر علاقه به یک رهبر، حاضر می شود دانش و منطق خود را قربانی کند.

انسان ممکن است داکتر باشد، استاد دانشگاه باشد، نویسنده باشد، انجینر باشد و ده ها کتاب خوانده باشد؛ اما وقتی پای رهبر مورد علاقه اش به میان می آید، ناگهان همان اصولی را فراموش می کند که تمام عمر از آن دفاع کرده است.

چرا؟

چون گاهی محبت به یک شخصیت آن  قدر قوی می شود که انسان دیگر نمی خواهد حقیقت را پیدا کند؛ می خواهد باور خودش را نجات بدهد.

فرض کنید یک استاد همیشه می گوید:

«هر ادعا باید با سند ثابت شود.»

اما وقتی درباره رهبر مورد علاقه اش سند یا روایت ناخوشایندی مطرح می شود، فوراً می گوید:

«دروغ است! دشمنانش ساخته اند.»

از او بپرسید:

سند شما برای دروغ بودن آن چیست؟

ممکن است سندی نداشته باشد.

اینجاست که مشکل آغاز می شود.

چون او دیگر با معیار علمی قضاوت نمی کند، با احساس خود قضاوت می کند.

اگر همان اتهام درباره دشمن رهبرش مطرح شود، شاید بگوید:

«باید تحقیق شود.»

اما اگر درباره رهبر خودش مطرح شود، می گوید:

«اصلاً قابل قبول نیست.»

حقیقت با دوست و دشمن تغییر نمی کند.

اگر یک عمل نادرست است، وقتی دشمن ما انجام می دهد نادرست است و وقتی قهرمان ما انجام می دهد نیز نادرست است.

رهبر، پدر و مادر ما نیست

گاهی ما از یک رهبر چنان دفاع می کنیم که گویا از عزت شخصی خود دفاع می کنیم.

اگر کسی از رهبر مورد علاقه ما انتقاد کند، احساس می کنیم به خود ما توهین کرده است.

اما چرا؟

رهبر سیاسی یک انسان است.

او می تواند کارهای خوب داشته باشد و اشتباهات بزرگ نیز داشته باشد.

می تواند وطن دوست باشد و در عین حال تصمیم نادرست بگیرد.

می تواند شجاع باشد و در بعضی موارد اشتباه کند.

پذیرفتن اشتباه یک رهبر، توهین به او نیست.

یک مثال ساده

تصور کنید پدری دو فرزند دارد.

یکی از فرزندانش مرتکب اشتباه می شود.

پدر دو انتخاب دارد.

می تواند بگوید:

«چون پسر من است، حتماً بی گناه است.»

یا می تواند بگوید:

«پسرم را دوست دارم، اما اول باید حقیقت را بدانم.»

کدام پدر عادل تر است؟

بدون شک دومی.

ما نیز باید با رهبران تاریخی همین گونه برخورد کنیم.

می توانیم به یک رهبر احترام داشته باشیم، اما احترام نباید چشم ما را ببندد.

خطرناک ترین جمله

یکی از خطرناک ترین جملات در بحث های تاریخی این است:

«او چنین کاری کرده نمی توانست.»

چرا نمی توانست؟

چون شما او را دوست دارید؟

چون درباره او کتاب خوانده اید؟

چون خانواده شما از او خاطره خوب دارد؟

هیچ کدام دلیل تاریخی نیست.

سوال درست این نیست که:

«آیا من باور می کنم رهبر محبوبم چنین کاری کرده باشد؟»

سوال درست این است:

«شواهد چه می گویند؟»

تحصیلات همیشه انسان را از تعصب نجات نمی دهد

گاهی تصور می کنیم هرکس تحصیلات عالی دارد، حتماً بی طرفانه فکر می کند.

نه همیشه.

دانش به انسان ابزار فکر کردن می دهد، اما تضمین نمی کند که انسان همیشه از آن ابزار استفاده کند.

یک انسان بسیار تحصیل کرده نیز می تواند عاشق شود، عصبانی شود، تعصب داشته باشد و چیزی را که نمی خواهد باور کند رد نماید.

حتی گاهی دانش زیاد مشکل را پیچیده تر می کند.

چرا؟

چون انسان باهوش ممکن است از تمام دانش خود برای پیدا کردن حقیقت استفاده نکند؛ بلکه از آن برای دفاع ماهرانه تر از باور قبلی خود استفاده کند.

این تفاوت بسیار مهم است.

یک انسان حقیقت جو می پرسد:

«آیا ممکن است من اشتباه کرده باشم؟»

اما یک انسان گرفتار تعصب می پرسد:

«چگونه ثابت کنم که من از اول درست می گفتم؟»

این دو سوال، دو جهان متفاوت می سازند.

تاریخ محکمهٔ قهرمانان نیست

ما نباید تاریخ را به میدان جنگ طرفداران شخصیت ها تبدیل کنیم.

هدف مطالعه تاریخ این نیست که ثابت کنیم امان الله خان، ظاهر شاه، داود خان، تره کی، کارمل، نجیب الله، ربانی، مسعود، کرزی، غنی یا هر شخصیت دیگری کاملاً فرشته یا کاملاً شیطان بوده است.

انسان ها چنین ساده نیستند.

باید بپرسیم:

چه کردند؟

چه تصمیم هایی گرفتند؟

چه نتیجه ای به وجود آمد؟

چه چیزی به نفع مردم بود؟

چه چیزی به ضرر مردم تمام شد؟

و مهم تر از همه:

از اشتباهات آنان چه می توانیم بیاموزیم؟

وقتی رهبر از حقیقت مهم تر شود

بزرگ ترین خطر زمانی است که انسان می گوید:

«من حقیقت را قبول می کنم، به شرطی که علیه رهبر من نباشد.»

در آن لحظه، دیگر حقیقت معیار نیست.

رهبر معیار شده است.

و این همان جایی است که پرستش شخصیت آغاز می شود.

جامعه ای که رهبرانش را بالاتر از نقد قرار دهد، اشتباهات گذشته را دوباره تکرار می کند.

اما جامعه ای که بتواند حتی محبوب ترین شخصیت های تاریخ خود را با آرامش و انصاف نقد کند، در حال بالغ شدن است.

یک سوال برای همه ما

اگر فردا سند معتبری پیدا شود که نشان دهد رهبر مورد علاقه من در یک موضوع مهم اشتباه کرده است، من چه خواهم کرد؟

آیا سند را بررسی می کنم؟

یا چون نتیجه اش را دوست ندارم، آن را رد می کنم؟

این سوال فقط برای طرفداران یک رهبر نیست.

برای همه ما است.

من هم باید از خودم بپرسم.

شما هم.

زیرا تعصب همیشه در خانه دیگران زندگی نمی کند؛ ممکن است در ذهن خود ما نیز پنهان شده باشد.

قهرمانان می روند، حقیقت می ماند.

رهبران می آیند و می روند.

حکومت ها سقوط می کنند.

مجسمه ها پایین می شوند.

کتاب های تازه نوشته می شوند.

اسناد تازه پیدا می شوند.

اما یک ملت زمانی رشد می کند که حقیقت را از شخصیت ها مهم تر بداند.

فرزندان ما نباید مجبور باشند از قهرمانان ما دفاع کنند.

آنها باید اجازه داشته باشند از ما بپرسند:

«چرا؟»

چرا این تصمیم گرفته شد؟

چرا این انسان کشته شد؟

چرا کودتا شد؟

چرا قانون شکسته شد؟

چرا مخالف تحمل نشد؟

چرا کشور به اینجا رسید؟

و ما نباید از این سوال ها بترسیم.

زیرا دشمن یک ملت کسی نیست که درباره تاریخ سوال می کند.

دشمن آینده ما، ترس از سوال کردن است.

رهبر خود را دوست داشته باشید.

به خدماتش احترام بگذارید.

از کارهای خوبش یاد کنید.

اما عقل خود را به هیچ انسانی نسپارید.

زیرا روزی که برای دفاع از یک رهبر مجبور شویم حقیقت، منطق و دانش خود را قربانی کنیم، دیگر ما از رهبر دفاع نمی کنیم؛

ما از تعصب خود دفاع می کنیم.

و شاید بزرگترین احترام به تاریخ همین باشد که جرأت داشته باشیم بگوییم:

«من هیچ رهبری را بالاتر از حقیقت قرار نمی دهم.»

نور وجوهات

Author