در جامعه ما، دوست داشتن یک هنرمند یا یک چهره سیاسی گاهی از حد علاقه فراتر می رود و به نوعی وابستگی عاطفی تبدیل می شود. در چنین حالتی، هرگونه نقد یا نظر متفاوت، نه به عنوان یک دیدگاه، بلکه به عنوان حمله شخصی تلقی می گردد. این پدیده تنها محدود به یک قشر خاص نیست، بلکه در میان افراد با سطح های مختلف تحصیل و حتی افغان های مقیم اروپا و امریکا نیز دیده می شود.
یکی از دلایل اصلی این رفتار، کمبود فرهنگ نقدپذیری است. ما در محیطی بزرگ شده ایم که بیشتر بر دفاع از خود و گروه خود تاکید داشته تا بر شنیدن و درک دیدگاه های متفاوت. در چنین فضایی، نقد به جای اینکه ابزاری برای رشد و اصلاح باشد، به عنوان تهدید تلقی می شود.
عامل دیگر، شرایط دشوار تاریخی و اجتماعی افغانستان است. سال ها جنگ، بی ثباتی و فشارهای روانی باعث شده است که بسیاری از مردم به دنبال تکیه گاه های عاطفی باشند. یک هنرمند محبوب یا یک رهبر سیاسی، گاهی به نماد امید و هویت تبدیل می شود. در نتیجه، نقد آن فرد، به معنای زیر سوال بردن آن امید و هویت تلقی می گردد.
همچنین، در فرهنگ ما گاهی میان احترام و تقدیس تفاوت گذاشته نمی شود. احترام به یک شخص، به معنای قبول تمام رفتارها و تصمیم های او نیست. اما وقتی احترام به تقدیس تبدیل شود، دیگر جایی برای نقد باقی نمی ماند.
در حالی که در واقعیت، هیچ انسانی کامل نیست. تنها خداوند است که از خطا و نقص مبرا است. انسان ها، هرچقدر هم بزرگ و موفق باشند، قابل نقد هستند. نقد سالم نه تنها بی احترامی نیست، بلکه نشانه بلوغ فکری و اجتماعی است.
آزادی بیان به این معناست که هر فرد بتواند نظر خود را بدون ترس بیان کند، حتی اگر آن نظر مخالف دیدگاه دیگران باشد. اگر ما نتوانیم نقد را بپذیریم، راه رشد و پیشرفت را بر خود می بندیم.
باید از خود آغاز کنیم. یاد بگیریم که میان نقد و توهین تفاوت قائل شویم. به جای واکنش احساسی، تلاش کنیم بشنویم و درک کنیم. بپذیریم که دوست داشتن یک شخص، به معنای بی نقص دانستن او نیست. و مهم تر از همه، فضایی بسازیم که در آن گفتگو جای تعصب را بگیرد.
جامعه ای رشد می کند که در آن پرسش وجود داشته باشد، نقد پذیرفته شود و انسان ها بتوانند آزادانه فکر و بیان کنند. این مسیر شاید آسان نباشد، اما برای آینده ای بهتر، ضروری است.
نور وجوهات