عبارت «افغانستان هفت هزار سال تاریخ دارد» بارها تکرار شده است اما به ندرت به درستی درک شده است. این یک شعار نیست بلکه یک تصحیح است.
دولت مدرن افغانستان نسبتا جوان است اما خود این سرزمین برای هزاران سال به گونه پیوسته محل زندگی انسان ها بوده است. بسیار پیش از شکل گیری مرزها این منطقه محل تلاقی تمدن ها بود جایی که اندیشه ها زبان ها و سنت ها تنها عبور نمی کردند بلکه ریشه می گرفتند و رشد می کردند.
زیستگاه های اولیه مانند مناطق نزدیک به قندهار نشان دهنده جوامع سازمان یافته زراعتی و شبکه های تجارتی هستند که آسیای میانه را به دره سند وصل می کردند. با گذشت زمان این سرزمین بخشی از نظام های بزرگ امپراتوری و فرهنگی شد از جمله امپراتوری هخامنشی و سپس جهان هلنیستی (ترکیب فرهنگ یونانی با فرهنگ محلی أفغانستان) که توسط اسکندر کبیر شکل گرفت. هر دوره لایه ای تازه بر بنیاد پیچیده پیشین افزود.
اما تاریخ افغانستان تنها سیاسی نیست بلکه عمیقا فرهنگی است.
در دوران باستان این سرزمین یکی از مراکز مهم بودیسم بود و هنر ظریف گندهارا و آثار بزرگی چون مجسمه های بودای بامیان را به وجود آورد. بعدها با ورود اسلام این منطقه به بخشی حیاتی از یک جهان گسترده فکری و هنری تبدیل شد. شهرهایی چون هرات و بلخ به مراکز شعر فلسفه و دانش شکوفا شدند و سنت های ادبی فارسی را شکل دادند که تا امروز بر منطقه تاثیرگذار است.
فرهنگ افغانستان همواره این عمق را با خود داشته است. این فرهنگ در آهنگ شعرهایی که نسل به نسل خوانده می شود در نقش های ظریف قالین های دستباف در موسیقی که تاثیرات فارسی آسیای میانه و آسیای جنوبی را در هم می آمیزد و در سنت نیرومند قصه گویی زنده است سنتی که حافظه جمعی را حتی زمانی که اسناد مکتوب از میان می روند حفظ می کند.
یکی از روشن ترین نمونه های این فضای مشترک تمدنی شاهنامه فردوسی است. امروز بسیاری نام آن را می شناسند اما کمتر کسی جغرافیایی را که این اثر در خود حفظ کرده است درک می کند. شاهنامه سرشار از مکان هایی است که امروز در قلمرو افغانستان قرار دارند از جمله بلخ زابل و مناطقی مرتبط با کابل و جهان شرقی ایران. در این حماسه بلخ به عنوان یک مرکز بزرگ و باشکوه توصیف می شود و زابل به سرزمین رستم یکی از بزرگ ترین قهرمانان آن تبدیل می گردد. این ها اشاره های گذرا نیستند بلکه صحنه های اصلی داستان اند. این امر بازتاب زمانی است که جهان فرهنگی و سیاسی شاهنامه در سراسر منطقه ای گسترده جریان داشت که امروز به کشورهای جداگانه تقسیم شده است. این اثر مرزهای مدرن را به رسمیت نمی شناسد زیرا در زمان نگارش آن چنین مرزهایی وجود نداشت. این روایت از یک چشم انداز تمدنی واحد سخن می گوید که افغانستان امروزی در قلب آن جای داشت.
این تداوم اهمیت دارد به ویژه در جهانی که اغلب افغانستان را تنها به منازعه و بحران تقلیل می دهد.
تعریف یک کشور صرفا بر اساس تاریخ معاصر آن نادیده گرفتن این واقعیت است که این سرزمین برای قرن ها تولیدکننده فرهنگ بوده است نه فقط محل بحران. این سرزمین امپراتوری ها را جذب کرده با تغییرات سازگار شده و همچنان از طریق هنر زبان و سنت معنا خلق کرده است.
درک افغانستان به عنوان یک تمدن نه یک سر خط خبری چالش های آن را انکار نمی کند بلکه آن ها را در جایگاه واقعی شان قرار می دهد.
زیرا سرزمینی که هفت هزار سال تجربه انسانی را با خود حمل کرده است با دشوارترین دهه هایش تعریف نمی شود بلکه با پایداری عمق فرهنگی و توانایی اش برای باقی ماندن حتی زمانی که همه چیز در اطرافش تغییر می کند شناخته می شود.
نور وجوهات