گاهی از خود میپرسم:
چرا در افغانستان رهبران تصمیم میگیرند، اما مردم بهای آن را میپردازند؟
رهبر کودتا میکند، اما خون جوانان مردم ریخته میشود.
رهبر جنگ را آغاز میکند، اما خانه مردم ویران میشود.
رهبر با رهبر دیگری بر سر قدرت درگیر میشود، اما مردم مهاجر میشوند.
رهبر اشتباه میکند، اما تاوان اشتباه او را گاهی چند نسل میپردازند.
شاید این یکی از دردناکترین واقعیتهای تاریخ افغانستان باشد.
وقتی تاریخ افغانستان را میخوانیم، بیشتر نام رهبران را میبینیم: امانالله خان، ظاهر شاه، داود خان، ترهکی، امین، کارمل، نجیبالله، رهبران مجاهدین، طالبان، کرزی و غنی.
اما در میان همه این نامها، یک نام تقریباً همیشه فراموش میشود:
مردم.
همان مردمی که نه کودتا کردند، نه تانک به سرک آوردند، نه جنگ اعلان کردند و نه برای گرفتن قدرت تصمیم گرفتند.
اما بیشترین قربانی را همین مردم دادند.
یک تصمیم، هزاران سرنوشت
فرض کنیم یک رهبر برای رسیدن به قدرت تصمیم میگیرد نظام موجود را سرنگون کند.
شاید در همان لحظه فکر کند کار درستی میکند. شاید حتی با تمام وجود باور داشته باشد که وطن را نجات میدهد.
اما اگر نتیجه آن تصمیم بیثباتی، کودتای دیگر، جنگ و خونریزی باشد، چه کسی بهای آن را میپردازد؟
خود رهبر؟
یا مادری که جنازه پسرش را تحویل میگیرد؟
طفلی که هر روز منتظر پدری میماند که دیگر هیچوقت از دروازه خانه داخل نمیشود؟
یا خانوادهای که یک عمر خانه و زندگی ساخته، اما یک روز مجبور میشود همه چیز را رها کند و با چند دست لباس از سرحد بگذرد؟
از کودتا تا جنگ، یک قربانی همیشگی: مردم
هفتم ثور ۱۳۵۷ یکی از نقاط مهم و دردناک تاریخ معاصر افغانستان بود. برای بسیاری از خانوادههای افغان، آن روز آغاز دورهای از زندان، شکنجه، اعدام، جنگ و مهاجرت بود.
زندانها از محصلین، استادان، روشنفکران و مخالفان سیاسی پُر شدند.
بعد جنگ گسترش یافت، شوروی مداخله کرد و میلیونها افغان مجبور شدند وطن خود را ترک کنند.
سالها گذشت.
مجاهدین آمدند.
مردم امیدوار بودند دیگر جنگ تمام شده است.
اما جنگ تمام نشد.
کابل میدان جنگ شد، شهر راکتباران شد، خانهها ویران شدند و مردم بیگناه کشته شدند.
بعد طالبان آمدند.
باز هم مردم عادی بهای جنگ قدرت را پرداختند.
بعد امریکا آمد و جمهوریت ایجاد شد.
بیست سال گذشت. میلیاردها دالر مصرف شد. رهبران آمدند و رفتند.
و سرانجام در سال ۲۰۲۱ مردم افغانستان دوباره با همان سوال قدیمی روبهرو شدند:
حالا چه خواهد شد؟
یک نسل دیگر راه مهاجرت را در پیش گرفت.
در میدان هوایی کابل صحنههایی را دیدیم که شاید هیچ افغان نتواند به آسانی فراموش کند.
انسانهایی که از شدت ناامیدی به طیاره نظامی امریکا آویزان شدند، فقط برای اینکه از افغانستان بیرون شوند.
فکر کنید یک انسان باید به کجا برسد که حاضر شود جان خود را به بال یک طیاره بسپارد؟
خانوادهها از هم جدا شدند. جوانانی که سالها درس خوانده بودند، یکشبه دیدند که آیندهشان نامعلوم شده است.
رهبران میروند، اما درد مردم میماند
یک رهبر ممکن است کشته شود، استعفا بدهد، فرار کند یا روزی از قدرت کنار برود.
داستان سیاسی او شاید همانجا تمام شود.
اما داستان مردم همانجا تمام نمیشود.
طفلی که پدرش را در جنگ از دست داده، شاید در سنی که باید کتابچه مکتب در دست داشته باشد، مجبور شود نانآور خانواده شود.
مادری که فرزندش را از دست داده، شاید تا آخر عمر هر شب با یاد او بخوابد و هر صبح با جای خالی او بیدار شود.
مهاجری که وطنش را ترک کرده، شاید چهل سال در یک کشور دیگر زندگی کند، اما کافی است کسی نام کوچه کودکیاش را بگیرد تا چشمانش پُر از اشک شود.
این همان چیزی است که گاهی در بحثهای سیاسی فراموش میکنیم.
یک تصمیم سیاسی شاید در چند دقیقه گرفته شود، اما زخم آن میتواند چند نسل باقی بماند.
ما هنوز هم بیشتر درباره رهبران صحبت میکنیم تا مردم
یکی میگوید ظاهر شاه بهترین بود.
دیگری میگوید داود خان وطنپرست بود.
یکی از نجیبالله دفاع میکند.
دیگری از مجاهدین.
یکی طالبان را نجاتدهنده میداند.
دیگری جمهوریت را بهترین فرصت افغانستان میخواند.
بحث میکنیم، عصبانی میشویم و یکدیگر را توهین میکنیم. گاهی حتی دوستیهای چندین ساله خود را به خاطر دفاع از رهبرانی خراب میکنیم که بعضی از آنان دهها سال است در این دنیا نیستند.
اما کمتر از خود میپرسیم:
مردم در زمان این رهبر چه به دست آوردند؟
چند طفل به مکتب رفت؟
چند خانواده از فقر بیرون شد؟
چند جوان صاحب کار شد؟
قانون چقدر قویتر شد؟
مردم چقدر احساس امنیت کردند؟
و مهمتر از همه، وقتی آن رهبر رفت، افغانستانی که پشت سر گذاشت قویتر بود یا ضعیفتر؟
شاید معیار ما برای ارزیابی رهبران اشتباه بوده است
رهبر خوب کسی نیست که عکسش را به دیوار بزنیم.
رهبر خوب کسی نیست که سخنرانیهایش ما را به هیجان بیاورد.
حتی گفتن «من وطنم را دوست دارم» به تنهایی کسی را رهبر خوب نمیسازد.
وطندوستی فقط با حرف ثابت نمیشود.
رهبر را باید از نتیجه کارش شناخت.
رهبر خوب کسی است که وقتی قدرت را ترک میکند، کشورش از روزی که قدرت را گرفته بود، بهتر باشد.
مکتب بیشتر.
شفاخانه بیشتر.
اقتصاد قویتر.
قانون نیرومندتر.
مردم باسوادتر.
نهادهای قویتر.
و امید مردم به فردا بیشتر.
اگر بعد از یک رهبر، قبر بیشتر، مهاجر بیشتر، یتیم بیشتر، بیوه بیشتر و دشمنی بیشتر برای مردم باقی مانده باشد، حداقل باید جرأت داشته باشیم بدون تعصب دوباره به کارنامه او نگاه کنیم.
تاریخ را برای انتقام نخوانیم
هدف از باز کردن این زخمها انتقام نیست.
هدف این نیست که فرزندان امروز را به خاطر اشتباه پدرانشان محکوم کنیم.
هدف این نیست که یک رهبر را بت بسازیم و رهبر دیگری را شیطان.
هدف باید یاد گرفتن باشد.
زیرا اگر از گذشته چیزی یاد نگیریم، همان اشتباه را دوباره با یک نام، یک شعار و یک چهره دیگر تکرار خواهیم کرد.
شاید افغانستان بیش از هر چیز به یک تغییر در طرز فکر ما نیاز داشته باشد.
به جای اینکه بپرسیم:
«کدام رهبر بزرگتر بود؟»
بپرسیم:
«کدام رهبر زندگی مردم را بهتر کرد؟»
به جای اینکه بپرسیم:
«چه کسی قدرت بیشتری داشت؟»
بپرسیم:
«چه کسی افغانستان قویتری برای نسل بعد گذاشت؟»
و به جای اینکه برای دفاع از رهبران گذشته با یکدیگر دشمن شویم، یک بار هم از خود بپرسیم:
مردم افغانستان از این همه جنگ، کودتا و قدرتطلبی چه به دست آوردند؟
شاید دردناکترین حقیقت تاریخ ما همین باشد:
رهبران تصمیم گرفتند.
رهبران جنگیدند.
رهبران آمدند و رفتند.
اما قبرها برای مردم ماند.
مهاجرت برای مردم ماند.
یتیمی برای مردم ماند.
و درد برای مردم ماند.
نسل آینده افغانستان نباید دوباره بهای اشتباه رهبران را بپردازد.
رهبر برای مردم است، مردم برای رهبر نیستند.
نور وجوهات