یک تحلیل تازه منتشر شده، این پرسش را مطرح میکند که آیا میتوان فیض محمد کاتب هزاره، مورخ برجسته قرن بیستم افغانستان را یک «جامعه شناس» دانست؟ نویسنده این رویکرد را یک بازخوانی بیتاریخ و مبتنی بر قومیت از آثار کاتب میداند و معتقد است که این برچسب با ماهیت کار او سازگار نیست.
این تحلیل ابتدا به تعریف علم جامعه شناسی میپردازد و به بنیان گذاران کلاسیک آن مانند مارکس، وبر و دورکیم اشاره میکند. جامعه شناسی علمی مدرن است که در قرن نوزدهم برای فهم بحرانهای جامعه مدرن شکل گرفت و روش شناسی مشخصی دارد. نویسنده استدلال میکند که برای جامعه شناس دانستن یک نویسنده، او باید با این علم و مفاهیم آن آشنایی داشته باشد.
با بررسی زندگی و تحصیلات کاتب، تحلیل نشان میدهد که او با معرفت مدرن و علم جامعه شناسی آشنایی نداشته است. تحصیلات او در علوم دینی و سنتی در نجف، لاهور و افغانستان متمرکز بوده و کتابهایی که نزد اساتیدش خوانده، ارتباطی با علوم انسانی مدرن نداشتهاند.
سبک تاریخ نگاری کاتب نیز در سنت «واقعه نگاری درباری» طبقه بندی میشود. او وقایع دوران خود را عمدتاً برای دربار ثبت میکرد. این در حالی است که این شیوه تاریخ نگاری در قرن هجدهم در غرب منسوخ شده بود. بنابراین، پیوند دادن او به جامعه شناسی تاریخی یا تاریخ نگاری مدرن، نادیده گرفتن بستر تاریخی کار اوست.
این تحلیل به طور مشخص ادعاهای برخی نویسندگان مانند شفق خواتی را نقد میکند که کاتب را در آثاری چون «تذکرالانقلاب» یک جامعه شناس تحلیلی معرفی کردهاند. نویسنده معتقد است که «تذکرالانقلاب» روایتی از یک دوره تاریخی و بازتاب تجربه زیسته شخصی کاتب است، نه یک تحلیل جامعه شناختی مبتنی بر نظریه و روش علمی.
در پایان، تحلیل با استناد به نوربرت الیاس، جامعه شناس آلمانی، تأکید میکند که وظیفه جامعه شناس، تحلیل پدیدهها بدون داوری شخصی است. در حالی که آثار کاتب، به ویژه تذکرالانقلاب، عمیقاً با دیدگاهها و تجربیات شخصی او آمیخته است. نتیجهگیری این است که هرچند کاتب یک مورخ حیاتی برای درک تاریخ افغانستان است، اما جامعه شناس خواندن او یک اشتباه تاریخی و علمی است.
منبع: تحلیل منتشر شده در رسانهها
🌐